تبليغاتX
باران







باران

طرز تهیه ی کوکوی سیب زمینی

 مواد لازم برای 4 نفر :

تخم مرغ   4 عدد - کدوی متوسط   4 عدد - نمک و ادویه    مقداری - روغن    برای سرخ کردن

اول کدوها را آب پز کرده سپس پوست می کنیم (سعی کنید از کدوی پشندی استفاده کنید ) کدوها که سرد شد رنده کرده و بعد تخم مرغ ها را اضافه کرده با نمک و ادویه خوب به هم می زنیم . تابه را روی حرارت گذاشته روغن ریخته مواد را داخل آن می ریزیم وقتی یک طرف سرخ شد برش زده و برمی گردانیم تا طرف دیگر نیز خوب سرخ شود . . . البته از آن جایی که این غذا مورد استقبال قرار نخواهد گرفت و سر از سطل زباله در می آورد بهتر است همان تخم مرغ ها را نیمرو کنید و نوش جان کنید چون در سال اصلاح الگوی مصرف قرار داریم هم مواد غذایی اصراف نمی شودو هم در مصرف منابع (گاز/برق) صرفه جویی می شود . . .


پی نوشت 1- از آن جایی که هروقت به حرف شهره گوش نکردم پشیمان شدم ، این پست را برخلاف میل ام و پس از تسلیم شدن در مقابل حرف های اون نوشتم .

پی نوشت 2 - من خیلی قبل از اختراع دنیای مجازی ،یعنی از بدو تولد دوستی مجازی داشتم که اسمش را ندا گذاشته بودم ولی بنا به خواسته ی خودش در متن از اسم شهره استفاده کردم .مدتی ازش خبری نداشتم تااینکه چند روز پیش اومد سراغم.اول از در نصیحت وارد شدو بعدکاربه بگو مگو هم کشید. . .

شهره : توکاروزندگی نداری وبلاگ می نویسی ؟ . . . از اذان صبح که پا می شی . . . لقمه تو کیف این بذار و میوه برای اون یکی آماده کن و ناهار برای این یکی ردیف کن  و دنبال اولی بدو که کلید یادش رفته برداره و . . . وقتی می رسی سر کار می بینی فراموش کردی یک لقمه نون برای صبحانه ی خودت برداری . . . بعد از شصت تا کار ، غروب که جنازه ت می رسه خونه، تازه شیفت دوم کارت شروع می شه . بشور و بپز و اطو وجارو و کاردستی و دیکته و . . . ازچار پنج  ساعتی که وقت داری بخوابی ، یکی دو ساعت هم می شینی پای وبلاگ و وب گردی . . . خیلی دلت خوشه . . .

من : دلم خوش نیست ولی این تنها دل خوشی منه . . .

شهره : جهنم! . . .  اگر تنها دل خوشی ات اینه ، خب بنویس ولی مثل آدم بنویس .

من : چی داری پشت سرهم می گی ؟! اولا من جستجوی زیادی برای قوانین وبلاگ نویسی کردم . قانون مکتوب و مصوبی وجود نداره ولی تا حدودی فهمیدم که مطالب باید در چهارچوب اخلاقی مطابق با عرف جامعه و مذهب باشه و نباید به اشخاص توهین بشه ثانیا من که با خط کش و گونیامی نویسم که این طرف و اون طرف نشه .

شهره : خب برای همینه که اومدم دیگه . وقتی قانون معینی وجود نداشته باشه که بدتره . اونوقت مثل تفسیر شعر های حافظ می شه . دبیرستان که بودیم از می و مستی در شعر ، به عرفان و رسیدن به عشق الهی تعبیر می شد ولی یک استاد ادبیات در دانشگاه داشتیم که می گفت چرا دیوان این مرد ماتریالیست را کنار قران می گذارید !

مثلا به تو چه که از خط فقر می نویسی . . . برو خداروشکر کن که تو این ستون های سربه فلک کشیده ی آمار بیکاری قرار نداری وبه یک شغلی چسبیدی .

من : خط فقر چه ربطی به بیکاری داره ؟ ! ! !  این همه آدم شاغل زیر خط فقر هستن و این همه آدم بیکار اصلا نمی دونن فقر با کدوم ق نوشته می شه و چه خطی داره ،  . . .

شهره : دیدی گفتم آدم نمی شی . بگو ببینم وقتی شهرداری یک سازمان عریض و طویل داره به اسم زیبا سازی شهر، خودش می دونه که چه چیزهایی باید روی دیوارها باشن و چه چیزهایی شبانه از روی دیوارها پاک بشن . تو چکاره ای که نقاشی های روی دیوار ها رو نقد می کنی . . . یا اگر از نظام آموزشی ناراحتی برو بچه ات را بذار غیر انتفاعی . . . به خواننده های بینوا که از مجبوری رفتن دیار غربت و از غم وطن می خونن چکار داری ؟تو بشین همون فوتبال تلویزیونت را نگاه کن . .

من : اگر نوشتن تا این حد هم اشکال داره پس چی بنویسم ؟ ! !

شهره : چه می دونم . . . آشپزی ، . . . بافتنی ، . . . چیزی که به درد کسی بخوره

من: یعنی الان آشپزی بیشتر از نوشتن در مورد شرایط اجتماعی یا اقتصادی به درد می خوره ؟ ! !

شهره : معلومه . شکم گرسنه که اجتماع و اقتصاد حالیش نمی شه !

به ناچار5 تا مطلبی را که آماده کرده بودم و مطمئن بودم ایرادی بهش وارد نیست را برای شهره خوندم

اولی، تجربه ام در مورد طرح ایمنی خیابان های شهر تهران بود ( ایمنی نه امنیتی )که به صورت پایلوت در یکی از مناطق شهرداری اجرا کردم که با موفقیت همراه بود ولی شهره گفت چون در آن سال کرباسچی شهردار بوده صلاح نیست بنویسی مخصوصا که دوتا سکه هم پاداش گرفتی

دومی تحقیقی بود مربوط به عضویت ایران درکنوانسیون بازل و نیز ضوابط مربوط به دفع پسماندهای مضر که اون هم رد شد چون در دوجا نام محل دفن آن ها (کهر. . . ) را آورده بودم 

سومی یک شعر بود که خیلی دوستش داشتم و یادم نبود از کیه . تا دیدش با عصبانیت پاره اش کرد و گفت شعرازشاملو ! ! ! تا حالا داشتم یاسین در گوش ات می خوندم ؟ ! ! !

چهارمی مطلب زیبایی بود از یک وبلاگ که می خواستم لینک کنم که شهره گفت مطلبش ایرادی نداره ولی لینکدونی وبلاگش را نگاه کن دوستای مجازی اش مورد دارن !

پنجمی دستور تهیه ی کوکوی سبزی بود ولی شهره گفت خیلی کند زهنی . اول فکر کردم داره ازدستور غذا ایراد می گیره ولی گفت استفاده از کلمه ی سبزدرمتن ممنوع . حتی درقالب وبلاگت یا نوشته هات هم از رنگ سبز استفاده نکن .در ضمن اون شال سفیده ات که خط سبز داره را هم دستمال سفره کن

به این ترتیب بعد از مشورت با شهره از 5 تا مطلبم ، ششمی یعنی دستور تهیه ی کوکوی سیب زمینی تایید شد

پی نوشت 3 - یکی از بازدیدکنندگان محترم کامنتی خصوصی گذاشته بودند مبنی بر اینکه سیب زمینی هم به صورت غیر مستقیم مسائل انتخاباتی قبل از خرداد را به ذهن نزدیک می کند که اطاعت امر شد و در متن کلمه ی سیب زمینی را با کدو جایگزین کردم ( چرا به فکر ندا ،ببخشید شهره نرسیده بود ؟!. . . )

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

مارادونا را ولش کن ، غضنفر را بگیر

بعضی ها هستن که در هر شرایطی . . . جنگ بشه ، متحد بشیم ، متفرق بشیم ، صلح بشه ، تحریم بشیم، بسازیم، خراب کنیم، اصلاح کنیم، اصول گرا بشیم ، برنده بشیم ، ببازیم، بیفتیم ، پاشیم . . . در یک حاشیه ی امنیتی نشستن و شاید غم غربت بزرگترین غصه شون باشه .

عده ای از این بعضی ها ما را هم در شادی حاشیه ی امن خودشون سهیم می کنن و همینطور که برای خودشون گل می فرستن ، برای ما هم آهنگی ، ترانه ای ، شعری می سازن و می فرستن . . . دستشون درد نکنه .

امنیت این بعضی ها و عده ای که گفتم مخصوصا در شرایط مسابقه که یکی گل می زنه و یکی گل می خوره و یکی اخراج می شه و یکی زمین می خوره و . . ، بیشتر هم می شه تا جایی که تعدادی از آن عده به همین مناسبت برای تشویق بازیکنان تیم محبوب شان یک آهنگ هم می سازن . . . که باز هم دستشون درد نکنه . . .

ولی برخی از آن تعداد که جزو آن عده بودند ، به جای اینکه تماشاگر بازی باشن ، پشت سر هم به دروازه ی خودی گل می زنن . . .

لیلا جان ! شما همان آهنگ " تموم این حرفا بهانه ست " را که خوندی ، شدی سوپر استار . . .  بانوی آواز ایران زمین . . . ملکه ی صدا . . .  ستاره ی پاپ . . . اصلا تاج سر ما . . . تو رو خدا مثل من بی خیال سیاست شو . . .

خواهشا" بگو در کلیپ ماه من ، اصلا از تهیه کننده پرسیدی اونجا که پشت میز آرایش نشستی و برات سبد گل می فرستن و یک قلم مو روی گریم تکمیل صورتت می کشی ، چه ربطی به جنگ و حقوق زن و عکس شهید و جوان معترض در ایران داره ؟!! یکی به من بگه اون دختره که زمین را دستمال می کشه سمبل کیه ؟!! دختری که بال در آورده و فرشته شده چی ؟!!

اگر من جای مریم جان بودم یک بار هم ترانه ی لیلا را داوری می کردم و اعتراض می کردم که : "چرا از شعر من برداشت سیاسی شده . حالا اگر هم می خواستید بالاخره یک طوری این شعر را به سیاست ربط بدید چرا بیت /ماه من غصه نخور، باز داره فصل سيب ميشه . . . ميدونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب ميشه/ در ترانه حذف شده ؟!! "

بعضی ها هم پیدا می شن  مثل من که وقتی می بینم همه درگیر مسابقه هستن از بین جمعیت تماشاگر یواش بیرون می رم تا گل های خورده را شماره نکنم . . .

پی نوشت :

۱ـ لطفا اصلا برداشت طنز نکنید

۲ـ اگر این پست با این ایام مناسبتی نداره به بزرگی خودتون ببخشید

۳ـ این پست را قبلا پیش نویس کرده بودم و نتو نستم تحمل کنم تا دهه محرم تموم بشه 

۴ـ از پست قبلی ام معلومه که صبرم تموم شده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

اگر من جای او بودم . . .

اون وقتا که شیارهای مغزم چند کیلوبایت جای خالی داشت و براي گرفتن نمره هم بايد خودمون تلاش مي كرديم ، دبير ادبيات ما گفته بود يك شعر حفظ كنيم كه البته شرط هم گذاشته بود كه بايد طولاني باشه نه يك دوبيتي از باباطاهر . بيچاره را چقدر لعـ . . . مي كرديم و چقدر الان وجدانم ناراحته كه شايد آه من گرفتش كه قبل از تصویب قانون پاداش پایان خدمت ، بازنشسته شد . . . (ولي اگر آه من مي تونست بگيره كه . . . )

به هر حال يا شعر قحطي بود يا تقدير باعث شد كه من شعري را از معينی كرمانشاهي انتخاب كردم به اسم"عجب صبري خدا دارد"چون از زماني كه آن راحفظ كردم،(نمي دونم شعرش ويروسي بود يا. . .) كه تو بقيه ي فايل هاي مغزم هم كپي شد و تا امروز هروقت کاری را انجام می دم که لازم می شه مغزم را هم به کار بندازم ، شعر : "عجب صبري خدا دارد . . . اگر من جاي او بودم . . . " هم پخش مي شه !

گرچه همان زمان هم كه ايمان و اعتقاد خالص تر بود و معيار هاش تغيير نكرده بود ،براي حفظ كردن اين شعر از بزرگان كسب اجازه كردم كه مبادا به نوعي قرين به كفر گويي باشد .

و حالا بسته به ميزان كاركرد فايل هاي مغزم ، حداقل روزي چند بار اين شعر را مي شنوم .گاهي ۱۸ بار در روز و يه وقتايي مثل یلدای سرد ديشب كه بعد از درست كردن کاردستی ۵ نمره ای شازده دچار بهت وبی خوابی شده بودم ،۶۰ - ۷۰ بار تکرار شد !

ولی خودمونیم ! این آقای معیني هم چقدر کم تحمل بوده ها . مثلا تا دیده عزیزی خوار شده ،می خواسته چرخ گردون را وارونه کنه یا فقط برای صحرا گرد شدن مجنون ،هزارتا لیلی را آواره کنه و تنها به خاطر سير بودن عده اي و گرسنگي عده اي ديگه چنين و چنان . . .

خدارا شکرکه آخر کارکوتاه اومده و رضایت داده و گفته همان بهترکه خدا جای خودش نشسته وگرنه . . . خدايا شكرت ! 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

درس رستگاری

 

فقیه عالیقدر درکلاس زندگی آخرین و مهم ترین درس را به ما آموخت و جاودانه شد . . .

                             . . . " درس رستگاری " . . .

                          " روحشان شاد و یادشان ماندگار " 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

آسمان آبی ست !

امروز نمی تونم بنویسم . فقط می خوام آسمان را نگاه کنم ! چون تا به حال آسمان پایتخت را به این آبی یی ندیده بودم .

       سیاهی ها کجا رفتند ؟ ! 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

ارتجاع خوب

براي بعضي از واژه ها كه بنا به دلايلي نامعلوم ، بار منفي دارند ، آدم مجبور مي شه يك صفت مثبت كنارش بياره كه لا اقل گوش بدن ببينن حرف حسابت چيه !  مثلا" همين كلمه ي " ارتجاع" . تا اين كلمه به گوش هر كي مي خوره ،  فوري جبهه مي گيره و فرصت نمي ده حرف بزني ولي اينطوري شايد چهار نفر كجكاو بشن ببينن  "ارتجاع خوب "ديگه چه جور ارتجاعيه ! از طرف ديگه آمار تعداد بازديدكنندگان وبلاگ هم هست ديگه !!!

"حذف دوره ی راهنمایی از نظام آموزشی "اين خبر ، تیتر بسياري از روزنامه هاي امروز بود و بعدش هم امپراتور رم مجازات شد البته نه اينكه امپراتور رم به خاطر حذف مقطع راهنمايي ما تو دهنش خورده باشه ها ! نه ! منظورم ترتيب خبرها بود . . . (اگر طرح جواب نداد ، بعدا" تو دهن آمریکا و بی بی سی می زنیم ) 

بيچاره مادربزرگم ! مثلا" تا مي گفت نوه ام امسال مي ره كلاس هشتم ، مجبورش مي كردم دوباره كلاس آشنايي با مقاطع تحصيلي جديد را پيش خودم طي كنه و به جاش بگه سوم راهنمایی. . . که باز هم فايده نداشت . مي گفت : ننه ! من سردرنمي يارم . درستش هرچي مي شه خودت بگو ديگه . . . ولي حالا مي فهمم  ، اين من هستم كه از هيچي سر در نمي يارم . . . 

حالا اگر نظام آموزشي ما بعد از همه ي سعي و خطاهايي كه تا امروز انجام داده با يك حركت ارتجاعي به 30 – 40  سال قبل برگرده ، خيلي هم خوبه . من كه نگفتم به ۵۳۹ سال پیش از میلاد و دوران خط ميخي و نوشتن روي سنگ و سفال برگرده ! (البته بازگشت به اون زمان هم خیلی خوبه . اولین منشور حقوق بشر که يكي از بزرگترين افتخارات ما ايراني هاست ، در همان سال با خط میخی و روي سفال نوشته شده كه اگر در ورد 2007 نوشته شده بود قطعا" تا الان  ۵۰۰ بار با فتوشاپ تحريف مي شد و کوروش متهم به توهین به مردوک می شد )

يكي از نمونه هاي اين ارتجاع خوب هم اينكه بعد از اين همه سال سردرگمي والدين براي تربيت بچه ها ، و استفاده از انواع روش هايي كه منجر به فرزندسالاري و عدم مسئوليت پذيري و . . . هم شد ،اخيرا" در مراكز روانشناسي و مشاوره ، براي بچه هايي كه خيلي زودتر از انتظار دچار مشكلات رواني شدن و حتي به منظور پيشگيري براي بچه هاي سالم ، از همان روش هاي مادر و مادربزرگ هاي ما استفاده مي كنن و براي ايجاد تعادل در بچه هاي بيش فعال ، منزوي ، فاقد تمركز و . . . به جاي تجويز دارو از انواع بازي هاي قديمي مثل تيله بازي ، بش داش (پنج سنگ )، گردوبازي ، و  . . . كمك مي گيرند . 

حالا فكرش رو بكنيد به جز آموزش ، نظام هاي ديگه هم به 30 – 40 سال قبل برگردن . . . !!!

پس ارتجاع ، هميشه هم بد نيست !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

آموزش از مهد کودک و دبستان

این دو تصویر را ، ببینید . . .


 

                         این هم تصاویر کشیده شده بر دیوار یک مهدکودک در تهران

البته قصد نداشتم جسارتا" این دو را با هم مقایسه کنم . ما کجا و یک کشور اروپایی کجا ! اونا اگر بلد بودن اصول آموزشی و تربیتی را از مهد کودک ها و مدارس شروع کنن که الان حال و روزشون این نبود !

خدا روشکر، حداقل مطمئنم که وصله ی غلط بودن سیستم آموزشی به ما نمی چسبه . مثلا" پسرم که مهدکودک می رفت وتازه زبون باز کرده بود سعی می کرد با همان زبان کودکانه اش به من بفهمونه که مدیر مهد ، اون ها رو با مار می ترسونه و من تا زمانی که از پنجره ی باز مهد کودک ، یک مار چوبی که کاملا" به مار واقعی شبیه بود  را ندیده بودم ، حرفاش رو باور نمی کردم حتی کابوس های شبانه اش را هم جدی نگرفته بودم ( البته  مواخذه کردن مدیرهم نتیجه ای جز تغییر دادن مهد کودک به همراه نداشت )  

ولی چند روز پیش که دیدم پسرم دستش را به علامت وی پیروزی به سمت ماشین های مملو از نیروهای بسیجی و یگان های ویژه ی مسلح گرفته ، به اشتباهم پی بردم . بچه ها باید مطابق با شرایطی که در آن زندگی می کنن تربیت بشن . . .

پس شاید اون مهد هم درست تشخیص داده که بچه ها بایدروش های آدم خواری را ازحالا یادبگیرن . . . 

خوشبختانه آموزش در مدارس ما هم مطابق با همین اصول داره انجام می شه مثلا" مبصر بودن باید دوره ای باشه نه مثل زمان ما که شاهنشاهی بود و یک نفر که مبصر می شد تا آخر سال حکمرانی می کرد !!! همین دیروز که بچه ام از دبستان اومد ، انگار از جنگ جهانی دوم اومده بود  . . . و می گفت :

. . . دزدیده ، . . . پز می ده . . . من که نمی فهمیدم چی می گفت پرسیدم :

- چی داری می گی ؟ ! این چیزا رو تو مدرسه یاد گرفتی ؟ !

 - امروز رای گیری داشتیم برای مبصر شدن . . .

- خب . این که خیلی خوبه  . . .

- چهارتا از دوستام قول داده بودن به من رای بدن . . . همونایی که برای تولدم دعوتشون کرده بودم . . . ولی اسم من اصلا" خونده نشد ! در عوض امیر حسین که اصلا" نمره هاش خوب نیست ، یازده رای آورد و مبصر شد . . .

- خوب ممکنه یک نفر نمره هاش خوب نباشه ولی بتونه مبصر خوبی باشه . در ضمن شاید دوستات زیر قول شون زدن . . .

- ولی با یکی از دوستام روی یک نیمکت می شینیم و با چشمای خودم دیدم اسم منو نوشت . تازه خودم هم به خودم رای دادم پس اون چی ؟! . . .

. . . دزدیده ، . . . پز می ده . . .

دیدید گفتم مقایسه کار درستی نیست ؟ ! نسخه ی یک کشور اروپایی که به درد ما نمی خوره !حالا اگر اروپایی ها می خوان شعر حافظ که در چندصدسال قبل برای ما کاربرد داشته را روی درودیوار مهد شون بنویسن و بچه هاشون را لای پر قو بزرگ کنن ، خودشون می دونن !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

مبلغین بدانند . . .

 اجازه بدین اول روی علامت ضربدر تابلوی تبلیغاتی گوشه ی وبلاگم که مرتب داره سریال های خارجی را تبلیغ می کنه کلیک کنم تا حذف بشه ، بعد . . .

درمحل کارم بودم که مژده ی اومدن چند تا مهمان برام رسید ، کل مهره های سرباز مغزم را برای یک واکنش فوری چیدم و تا نزدیکی های خونه وقت داشتم یک لیست کامل از چیزهایی که می خواستم بخرم را بنویسم  و نقشه ی پذیرایی و چی درست کنم را هم بکشم . مثل همیشه از اومدن مهمون ذوق زده شده بودم و به جز دوتا کیسه که دور مچم انداخته بودم ، به هرکدام از انگشتهای دستام هم یک کیسه آویزان بود . . . کیفم هم از سرشانه ام به پایین سر خورده بود که تو خم آرنجم نگهش داشته بودم . داشتم سرعتم را برای زودتر رسیدن به خونه زیاد می کردم که یک کاغذ ادوکلن زده جلوی چشمم راگرفت . . .(خانم تست کنید . . . جدیدترین ادوکلن ها را داریم . . .) واقعا" مونده بودم چی بگم . . . بی اعتنا گذشتم . . . یک مشت کاغذ رنگی تبلیغاتی ، موزاییک های لق شده ی پیاده رو  را پوشانده بود . . . کمی جلوتر یک نفر رنگ آبی یکی از آن کاغذها را به طرفم آورد و گفت (لباس های خارجی با ارزانترین قیمت . . . داخل پاساژ . . . ) چی باید می گفتم . . . بقیه ی مسیر را به جای پیاده رو ، از خیابان رفتم . . . چندتا کاغذ نظافت آپارتمان و تاکسی تلفنی و تدریس خصوصی هم پشت نرده های در خونه جاسازی شده بود . . .

مشغول پخت و پز و جمع و جور بودم و تو فکر داشتن چهارتا دست دیگه که تلفن زنگ زد : با کمک شانه گوشی را نگه داشتم  ( سلام خانم . . . کمربندهای لاغری ما . . .) هر چه می گفتم نمی خوام لاغر بشم ، ول کن نبود (. . . ما فقط تا دو ماه دیگه تخفیف ویژه داریم . . . ) انگار خانم های این مملکت مشکلی به جز لاغر شدن ندارن . اس ام اس های بیمه ایران و همراه اول و هاکوپیان هم که پشت سر هم می رسید . . .

در اداره هم از هر 10 تا تلفن 9 تا تلفنچی شرکت هایی هستند که انواع خدمات از شارژ کپسول گرفته تا فروش نرم افزار و . . . را تبلیغ می کنن . تازگی ها یاد گرفتم به محض اینکه یارو می گه : من از شرکت . . . تماس می گیرم ، می گم ببخشید  من آبدارچی هستم و مسئول اینجا مرخصی هستن . . .

هر روز هم که ایمیل هام رو چک می کنم  200 – 300 تا  ایمیل تبلیغاتی با موضوعات : ( سریال های کره ای – آموزش سفره آرایی – پرورش زنبور عسل – روانشناسی کودک – یوگا – معجزه جوانی – مهره مار – پرورش قارچ – دمپایی افزایش قد – رفع سفیدی مو – مکانیک خودرو – دکوراسیون داخلی – نرم افزارهای گریم . . . . .) را نخوانده دیلیت می کنم .

حالا نه اینکه بخوام این طرف را با اون طرف مقایسه کنم ولی تبلیغ چای کیسه ای لیپتون را دیدید ؟ انصافا" آدم دلش می خواد به جای نهاروشام هم از اون چایی نشاط آور بخوره .

همه ی این ها را گفتم که مبلغین بدانند . . .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

تعطیلات قبل از 16 آذر

تعطیلات خوبی بود . . . کمد و کشوهای لباس مرتب شدند ، کابینت ها سروسامان پیدا کردند ، شیشه ها برق می زند ، بوی مایع نرم کننده با عطر یاس تو کمد رختخواب ها پیچیده ، همه ی لباس ها و چادر نماز و شال سبزم صاف شدند، کتاب ها ی خوانده شده گردگیری شدند ، کتاب های خوانده نشده گردگیری لازم ندارند . . . ،انباری مرتب و خلوت شده . . . تهران هم مرتب و خلوت شده ، آسمونش برق می زنه ، خیابان ها صاف شدند ، ساختمان ها ی دولتی باید سروسامان پیدا کنن ، دانشگاه ها گردگیری لازم ندارند . . . ولی جاده های شمال امروز خیلی شلوغ می شن ، تهران هم فردا دوباره شلوغ می شه . . . شايد فردا کتاب های خوانده نشده را در كتابخانه بچينم . . . 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |

مماس بر خط فقر

اكثر مواقع ( شايد مثل اغلب شما و البته دور از جان شما ) خوش باورانه ! فكر می كنم حوادث ، بيماری يا مرگ هميشه به سراغ ديگران می ره و کاری به من نداره . ولی گاهی هم پیش  میاد که يك موضوع جدی يا حتی ساده و يا بی ربط را به عنوان يك هشدار تلقی می كنم که " هميشه اينطوری كه من فكر می كنم نيست " .

مثلا" به محض اينكه در جواب آزمايش ام ديدم گلبولهای قرمزم به جای 5.400.000 تا در ميلی متر مكعب ، شده 5.۳۹۹.۹۸۶ تا ، چنگال هاي يك خرچنگ بدقيافه را در مغز استخوانم احساس كردم و بعد از اينكه پزشك با تمسخر اطمينان داد كه تا4.000.000 هم در محدوده ی نرماله دوباره يقين پيدا كردم كه سرطان فقط در خونه ی ديگران را می زنه . . .

يا وقتی چند كيلومتر جلوتر در جاده ماشينی را ديدم كه دقايقی قبل ، از ما سبقت گرفته وحالا زير چرخ های يك كاميون گرفتار شده بود ، به خودم اومدم وگفتم اين اتفاق می تونست برای ما پيش بياد ! اما دوباره فراموش كردم و زندگی مال من شد .

ولی در مورد فقر و نكبت هايی كه با خودش به همراه مياره ، قضيه فرق می كنه .  زيادی باورم شده بود كه فقر حتی سراغ نتيجه هاو نديده هايم نيز نخواهد رفت  . انواع و اقسام هشدارها ی مهم اومدن و رفتن و من به خودم نيومدم . تا امروز هيچ هشداری را جدی نگرفته بودم  . . . نه دفترچه های  متعدد پرداخت اقساط وام و نه مبلغ دريافتی فيش حقوق ( به ريال ) . مثلا" چند سالی می شه كه حتی تماشا كردن ويترين هاي خيابان كريمخان برام شده مثل صعود از قله ی اورست بدون تجهيزات !! يا از آخرين مسافرت چند روزه که در يك هتل 4 ستاره ، اقامت کردیم ،چهار- پنج سال مي گذره . . . به شهر زادگاه و خونه ی خواهر و برادر رفتن ، می گوييم مسافرت ! يا چطور " برف با شيشه ،قوم و خويشه " ما هم يك قوم و خويش اينطوری تو يه شهری پيدا می كنيم و دو سه روزی می ريم مسافرت ( هتل مجانی با صبحانه و ناهار و عصرانه و شام و گشت و ...)  

لابد فكر می كردم فقيرها می بايست يك علامت بزرگ روی پيشونی شان داشته باشن . . .  يا شايد انتظار داشتم خط فقر را با روبان قرمز لبه ی يك پرتگاه مشخص كرده باشن و من را با جماعت هم طبقه ی خودم به طرف اون هل بدن و هركس زودتر افتاد ، رفته زير خط فقر و من چون دارم مقاومت می کنم و فعلا" لبه ی پرتگاه هستم ، هنوز بالای خط فقر قرار دارم !!! . . .  البته اگر تعریف فقر کارتن خوابی باشه ، خدا رو شکر هنوز زیاد باهاش فاصله دارم !

ولی امروز كه با حقوق يك ماه ( سی ی ی ی روز ، . . . ماهی 220 ساااااعـت كـاااار، . . . روزی 8 ساعت و 45 دقيــــقه ، . . . روزی 10 ساااااعت  بيرون از خونه ، . . . ساعتی صد تا كار كوفتی !! ) فقط تونستم هزينه سرويس مدرسه و قبض يك دوره ی موبايلم را بدم ، به خودم اومدم ( خيلی دير !) . . . يادم اومد ماه قبل هم نصف حقوق ام را بابت يك معالجه ی سرپايی ( ويزيت پزشك متخصص – راديوگرافی<فرانشيز بيمه> – داروهايی كه دو قلم اونها خارجی بود و شامل بیمه نمی شد<از عواقب سفارشی بودن بيمار > و آتل طبی) هدر داده بودم . . . و يادم اومد که حتی جمعه ها و روزهای تعطیل هم بچه ها بهانه ی سرکاربودن پدرشان را می گیرند و یادم اومد . . . و یادم اومد . . .

فقر پشت در خونه ام اومده و با سماجت زنگ می زنه و من فقط دلم را خوش كردم كه هنوز در را به رويش باز نكردم و به استقبالش نرفتم . لابد فردا از روی ديوار مياد تو !

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت توسط آذر دخت مجاهد |